خلاصه قسمت شصت و ششم سریال افسانه جومونگ
خلاصه قسمت شصت و هفتم سریال افسانه جومونگ












این قسمت خیلی گریه داره ... به جومونگ خبر میرسه که دشمن (بویو) داره از مرزهای جولبون عقب نشینی میکنه و محاصره قطع شده اما جومونگ تصمیم داره به بویو کمک کنه او میگه بویو مردمی داره که الان دارن گرسنگی میکشن و دردهاشون نادیده گرفته شده و اگه با حسن نیت بهشون کمک کنیم ممکنه قبیله هایی که در محاصره وتحریم ما شرکت داشتن به ما بپیوندندوسوسانو داوطلب میشه تا این کار رو انجام بده

سوسانو به بویو میره و امپراطور رو ملاقات میکنه و میگه که جومونگ قصد داره بهشون غذا و تجهیزات پزشکی بده وهیچ دلیلی برای دشمنی با بویو ندارن امپراطور میگه در موردش فکر میکنه. سوسانو یه درخواستی روهم از طرف خودش مطرح میکنه و آن اینکه امپراطور بانو یوها وسویا رو آزاد کنه که امپراطور عصبانی میشه

تسو وقتی از این پیشنهاد جومونگ مطلع میشه سعی داره نهایت استفاده رو از این شرایط بکنه و درخواست میکنه تا جومونگ و امپراطور همدیگر رو در مکانی نزدیک بویو ملاقات کنند

از اونطرف تسو از نارو و سربازهاش میخواد وقتی که جومونگ میاد تابا امپراطور مذاکره کنه اون رو بکشند و اما این صحبتها رو ندیمه بانو یوها میشنوه

سوسانو از طرف جومونگ برای بانو یوها هم هدیه ای آورده بود داخلش پارچه های ابریشمی بود که جومونگ اونها رو فرستاده تا برای پسرش لباس بدوزن. یوها وقتی اونها رو میبینه شروع به شکافتن اونها میکنه که میبینه داخل اونها یه نقشه است .نقشه ای که راه مخفی قصر بویو رو برای فرار نشون میداد

ندیمه یوها هم که صحبتهای تسو رو با افرادش شنیده بود سریعا اونها رو به یوها میگه و بانو یوها هم به سویا میگه که باید آماده بشن تا هرچه زودتز از قصر بیرون برن و این خبر رو که تسو قصد کشتن جومونگ رو داره به گوش اون برسونن

شب که میشه بانو یوها و سویا از راه مخفی قصر بیرون میرن امپراطور که می خواست بره و یوها رو ببینه از نبود اونها باخبر میشه ومی فهمه که اونها فرارکردن و دستور میده تا همه جا رو دنبال اونها بگردن و پیداشون کنند

سربازها همچنان دنبال سویا ویوها بودن که پیداشون کنن بهمین خاطر بانو یوها به سویا میگه که اگه با هم باشن هر دوشون گیر میفتن پس بهتره از هم جدابشن

بانو یوها توسط سربازها دستگیر میشه نارو ازش در مورد سویا میپرسه که جواب نمیده بانو یوها به قصر برگردونده میشه ولی نارو میره تا سویاو یوری رو پیدا کنه

سویا سربازها رو میبینه و مخفی میشه تا سربازها برن ولی در همین موقع پاش سر میخوره و از پشت میفته و از هوش میره

بانو یوها به قصر میره و امپراطور ازش می پرسه که چرا اینکار رو کرده او میگه که اگه حتی جومونگ رو هم نبینه دیگه نمیتونه در کنار اون هم بمونه و میخواد که بره وامپراطور هم میگه اگه بری تو رو میکشم و بانو یوها هم میگه اگه منو بکشی بهتره چون شاید جسمم با تو باشه ولی روحم با هموسو و جومونگه و امپراطور هم بانو یوها رو با کمال بی شرمی متاسفانه میکشه و بدین ترتیب بانو یوها می میره.امپراطور پشیمون میشه اما پشیمونی دیگه فایده ای نداره

و اماچه بلایی سر سویا اومده؟ سویا بعد از مدتی بهوش میاد و با یوری به راهش ادامه میده که ناگهان بر میخوره به ارتش هان که در حال برگشت بودند. سربازهای هان اونها رو دستگیر میکنن و از او در مورد هویتش می پرسن که میگه یه پناهنده است و به علت گرسنگی داره از بویو فرار میکنه و شوهرش هم مرده که هوانگ هم دستور میده تا او را به زوانتو ببرن و تحت حمایت خودش

جومونگ آماده شده که به محل ملاقاتش با امپراطور طبق قرار قبلی بره که بهش میگن بانو یوها و سویا موقع فرار کشته شدن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۸ ساعت 23:7 توسط M.gh
|