X
تبلیغات
سرزمین بادها | امپراطور بادها - خلاصه قسمت بیست و یکم
خلاصه قسمت بیست و یکم سه شنبه سوم دی 1387 14:14
خلاصه قسمت بیست و یکم سریال افسانه جومونگ

اویی که به جومانگ میگه اینا حرفی که زدم رو باور میکنن ؟جومانگ میگه پو که خنگه اره ولی تسو به این راحتی باور نمیکنه

جومونگ

تسو دوباره کارگر رو احظار میکنه و ازش میپرسه تو کارگاه چه خبره ؟ اونم میگه موپال مو یه چیزی کشف کرده ولی به ماها نشون نمیده

جومونگ

توی خونه یون تابال اون سه تا و جومانگ به ریش تسو میخندن که ماری میگه ما اولش واسه پست و مقام باهات بودیم اما حالا که دیدیم مردی ، تا اخرش باهاتیم

جومونگ

جومانگ به بویونگ میگه یه خونه درویشانه واست جور کردیم تو برو اونجا ،دختره میگه من میخوام به تو خدمت کنم جومانگ میگه نمیشه اگه نزدیک من باشی بازم اذیتت میکنن،

جومونگ

اویی بویونگ رو میبره اما دستیار دوچی تعقیبش میکنه و خونه رو یاد میگیره

جومونگ

سوسونو میگه تصمیم گرفتم با تسو ازدواج نکنم، و از اتاق میره بیرون

جومونگ

عمه به یون میگه میدونی چقدر بد میشه وقتی شاهزاده بفهمه؟؟

شاه همه خانواده اش رو احظار میکنه، برق از کله پو میپره و به داداشش میگه بیا که بدبخت شدیم حتما جومانگ جریان شمشیر نشکن رو گفته و مسابقه تموم شد

جومونگ

ملکه هم کپ میکنه

همه میان دور میز میشن ، چه نشستنی، جومانگ و مامانش یه طرف و ملکه و پسراش طرفه دیگه

جومونگ

چشم غره همدیگه میرن تا اینکه شاه میاد.شاه که میفهمه چه خبره میگه نگران نباشین فقط دور هم جمعتون کردم که باهم غذا بخوریم.

پو احساساتی میشه و میگه ددی اگه بریم شکار واست یه ببر میگیرم

جومونگ

باباش هم میگه اااااا؟! چه خوب حالا که اینطوره شاهزاده ها باید جلوی عالی رتبه ها باهم مسابقه هنرهای رزمی بدن

ملکه میگه این شوهر مارمولک من اگه ریگی به کفشش نبود میگفت شاهزاده ها با فرمانده مسابقه بدن نه باهم

جومونگ

پو میگه مامی نگران من نباش همچین پوز این جومانگ رو به خاک بمالم که کیف کنی

جومونگ

تسو میگه  پاشو تمرینت رو بکن ابرومون رو نبری ملت بهمون بخندن

یوهوا به جومانگ میگه مادر این شاه خیلی هواتو داره ناامیدش نکن،

جومونگ

سوسونو و سویونگ هم شرط میبیندن، سو یونگ میگه چون تو جومانگ رو دوست داری و دلت میخواد اون ببره پس من روی تسو شرط میبندم

جومونگ

دو تا شاهزاده در حال تمرین اند، تسو محافظش ناریو رو شکست میده و به پو میگه شما دوتا یه گروه بشین با من بجنگین، پو میگه از اون بالا نگاهمون میکنن ابروی من میره، تسو میگه بیخیال گروه بشین!

جومونگ

نخست وزیر و فرمانده از مهارت های تسو تعریف میکنن ، جومانگ هم تکی در حال تمرینه که اویی میاد و باهاش مبارزه میکنه

جومونگ

موپالمو شمشیری رو به جومانگ میده که میگه با روحم اینو درست کردم

جومونگ

خواهر یون تابال هم برای عذر خواهی از موپالمو میخواد باهاش یه چیزی بخوره(فکر کنم فهمیده که موپالمو مجرده!)

جومونگ

نامه تسو به سوسونو میرسه که از اونا دعوت شده به مسابقه برن

جومونگ

روز مسابقه سوسونو به تسو میگه ترا خدا مواظبت خودت باش یه وقتی زخمی نشی!

جومونگ

پو سر راه جومانگ رو میبینه و بهش میگه انگار تو هم اومدی؟ جومانگ میگه بله میخوام از برادر بزرگترم که شما باشی چیز یاد بگیرم ، نمیدونی پو چه کیفی میکنه که اینو میشنوه

جومونگ

مسابقه شروع میشه، تسو تمام تیرها رو به هدف میزنه ، پو فقط یکی رو خراب میکنه ،

جومونگ

جومونگ

نوبت جومانگ که میشه اول یه بار کمان خالی رو میکشه تا اندازه و جهت رو به دست بیاره

جومونگ

و بعد خودش چشمهاش رو میبنده و با سرعت تیر میندازه،

جومونگ

همه تعجب می کنند، همه رو به خال میزنه

جومونگ
 
جومونگ

جومونگ

همون موقع شاه به یاد هه موسو میفته و نخست وزیر یادش میاد کاهن بهش گفت این پسر شاه نیست پسر هه موسو هست!

جومونگ

خلاصه ، داداش ملکه که میبینه اوضاع خرابه میپره وسط و میگه ، حضرت همایونی ، از اونجایی که تسو شمشیر بازیش خیلی خوبه بذار جومانگ با پو مسابقه بده و برنده با تسو بجنگه!

جومونگ

پو با جومانگ مسابقه میده که نقش زمین میشه

جومونگ

دوباره داداش ملکه میبینه اوضاع خیطه میپره وسط و میگه مبارزه بعدی بعد از ناهار باشه

جان من به قیافه پو نگاه کنین!

جومونگ

تسو میگه باز بی عرضه بازی در اوردی ؟چقدر گفتم تمرین کن؟ مادرش میگه تقصیر این نیست جومانگ خیلی حرفه ای شده!

جومونگ

سوسونو میاد واسه تقویت روحیه و از جومانگ تعریف میکنه که خیلی عالی شدی و اینا...

جومونگ

مبارزه بین جومانگ و تسو انجام میشه...بزن و بخور و بگیرو ببند که یه دفعه وسط کار شاه میگه دیگه بسه

جومونگ

تسو میگه من هنوز تمام انرژی ام تخلیه نشده شاه میگه نه بابایی دیگه بسه

جومونگ

دوباره جلسه مارمولک ها تشکیل میشه و ام الشر ،

جومونگ

ملکه میگه شاه نذاشت تو ادامه بدی چون میترسید جومانگ شکست بخوره ، اون فقط میخواست درباری ها قدرت جومانگ و توانایی هاش رو ببینن

فرمانده در جلسه وزیران از جومانگ تعریف میکنه

جومونگ

نخست وزیر عکس العمل وزیر ها رو برای تسو میگه و تایید میکنه که درباری ها از توانایی جومانگ تعجب کردن ولی تو ناراحت نباش نوبت تو هم میشه

جومونگ

یوهوا قربون صدقه جومانگ میره و میگه فکر نمیکردم انقدر خوب شده باشی ، در ضمن اونا میخوان کاهن رو عوض کنن ، گرچه یومی یول هم خیلی طرف تو نبود اما اگه اوریونگ کاهن بزرگ بشه اوضاع بدتر میشه نمیدونم به یومی یول کمک کنم یا نه؟!

جومونگ

تسو میاد خونه یون تابال و میگه من خیلی خفن ناراحتم بیا با هم یه مشروب کوچولو بخوریم!خلاصه بساط رو میچینن و ....

جومونگ

تسو میگه من احساس تهی بودن میکنم فقط تو می تونی این حس رو از بین ببری ؟ فکر کردی؟ سوسونو هم میگه من زن تو نمیشم! من یه نفر دیگه رو میخوام(بگو حالا میمردی اینو نمیگفتی؟!) تسو هم سر ضرب میفهمه که جومانگه!! بهش میگه جومانگ رو میخوای؟ من نمیذارم تو مال منی

جومونگ

چه احساس مالکیت هم بهش دست میده!

همزمان با خارج شدن غم انگیز تسو از خونه یون ، جومانگ وارد میشه و تسو مثل مرده و شبح درحالیکه اشک تو چشمهاشه از کنار جومانگ رد میشه

جومونگ

تسو مرتب شراب میخوره و....

جومونگ

میره پیش شاه، به شاه میگه کمان شکسته و کسی غیر از جومانگ این کارو نکرده

جومونگ

شاه میگه تو مطمئنی واسه خاطر دشمنی این حرفو نمیزنی؟ تسو هم میگه  از روی دشمنی نیست واسه ممکلتمون گفتم شاه هم به ظاهر اهمیت نمیده و میگه پاشو برو بیرون تسو به نخست وزیر میگه که به شاه گفتم و عکس العملی نشون نداد

جومونگ

نخست وزیر هم میگه الان وقتش نبود نباید میگفتی

 جومونگ

یه نامه واسه حاکم هیون تو میفرسته و میگه راز این شمشیرهای استیل رو به من بگو تا از داداش جومانگم جلو بزنم... فرماندار هم نماینده اش رو میفرسته و میگه قبوله به شرطی که دختر منو بگیری!

جومونگ

و کاهن ها پشت سر یومی یول توطئه میکنن و فقط نوچه اش هست که مخالفت میکنه

جومونگ

شاهزاده پو که از دست جومانگ خیلی کفریه میگه من الان با یه حرکت  پرستیژ از دست رفته ام رو برمیگردونم

جومونگ

میره سراغ دوچی و میگه چند نفر رو برام حاضر کن، به افراد هم میگه اینکاری که میخوام انجام بدین باید تو دل سیاهتون بمونه و به کسی نگین

جومونگ

جومونگ

دوباره برمیگرده سراغ دوچی و میگه حالم خرابه بگو بویونگ بیاد و دوچی هم میگه که جومانگ اومد و بردش

جومونگ

پو عصبانی میشه و میگه اصلا من میخوام هر چی و هرکی که به جومانگ مربوط میشه رو بکشم.

یالا خونه بویونگ رو به من نشون بدین ، بویونگ هم که در حال هنر در کردن هست و شاهزاده از راه میرسه و میگه تو امشب باید ......

جومونگ

بویونگ میزندش کنار که شاهزاده عصبانی میشه و بویونگ رو میزنه

جومونگ

جومانگ وقتی میرسه که اویی بهش میگه اونا بویونگ رو دزدیدن!

 

نوشته شده توسط M.gh  | لینک ثابت |